اولین و به یاد ماندنی ترین جشن عروسی با سارا و ثنا
امیدهای زندگی من سلام هر روز که از خواب پا میشم و شما رو کنار خودم میبینم هزاران مرتبه خدا رو شکر میکنم نمیدونم اگه شما رو نداشتم چطور با دلتنگیام کنار میومدم ...خدا جونم شکرت بخاطر هدیه های گرانبها. عزیزای من نزدیک یه ماهی درکنار دلسوزترین و فداکارترین آنای دنیا بودیم (مامان مامانی) دو هفته تبریز بودیم اومدنی همآنا باهامون اومد تا از شما نگهداری کنه تا من کارای عیدمو بکنم خلاصه که مامانی بدجور به وجود گرمش عادت کرده بود هر روز روزامو میشمردم از اینکه آنا میخواست تنهامون بزاره وحشت داشتم ولی چاره چیه خدا رو شکر شما رو دارم و تکیه گاه امنی که باباییههههههه. دیروز بابایی زنگ زد و گفت عروسی یکی از فامیلای عمه سارا دعوتیم منم که با شماه...
نویسنده :
مامان مهدیه
13:10









